بچه شیعه اول ما
*بهش می گم :بدو ببرمت حموم.. میگه(با صدای بلند):نه.. مامان...بذار کفیث بمونم....مامان،بذار دیگه... *بابا حسین یه پیراهن جدید پوشیده،میگه زینب خوب شدم؟ میگه:مثل ماه شدی.... *میره جلوی در اتاقش وایمیسه..دستاش به کمرش..میگه:حالا چیکار بوتونیممممم؟ اهان ...بازی بوتونیم.. *رفته شال و کلاهشو از کشوش آورده میگه:مامان اینا رو تنم می کنم،داره باد میاد *تلویزیون داره یه فیلم نشون میده که توش عروسیه.. سرش پایینه داره بازی می کنه،میگه:عروسی....به به عروسی ی ی ی،هورا کلا یه همجین دخمل شادی داریم ما !!!!!! ...


