ش مثل شکستن ابروی زینب بانو
جواهر دور اتاق می چرخد...
طلا برایش جیغ های خوردنی می کشد..
جواهر:مامان چیقد ذوقی می تونه...
طلا:همچنان جیغ ودست و پا نثارش می کند...
ابن اتفاق هرروز است.
اما امروز...
جواهر خانه مان در حال چرخیدن و خنداندن خواهرش بود،که زمین خورد و صورتش محکم با میز تلویزیون برخورد کرد....
جواهر من... نمی دانی وقتی تو را در آغوش کشیدم و خون های روی صورتت را با دستانم پاک می کردم تا بتوانم محل زخم را پیدا کنم،متحمل چه ترس و وحشتی بودم...
وحشت از اینکه نکند به چشمانت آسیبی خورده باشد..
یا دندان ها ولبانت...
یا....
مادر که می شوی سخت است...
فاصله ی چشم و ابروی راستت،متحمل بخیه شد..ومن متحمل غم و غصه..حتی خواهرت هم بی تاب بی تابییت شد..
خدا رحم کرد..اصلا از دعای مادر حقیقی ات،خطر دفع شد.خدا را صد هزار بار شکرررررر.
مادر که می شوی،تمام نوش های زندگی ات با نیش همراه می شود..
مادر که می شوی،می فهمی که چرا خداوند بهشتش را مهمان قدمهایت کرده است...همان که به بها می دهندش....
مادر که می شوی،قدر مادرت را خیلی بیشتر می دانی و بیشتر شرمنده اش میشوی برای قدر نشناسی هایی که در حقش کرده ای..
مادر که می شوی.....سخت است....
مهربان هستی بخش...
خودت تمام بچه شیعه هایت را برای بقیه ات حفظ کن.


ش مثل شکستن ابروی زینب بانو
مامان 