زينب خانوم بهشتيزينب خانوم بهشتي، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

رود منتهي به دريا

ش مثل شکستن ابروی زینب بانو

جواهر دور اتاق می چرخد... طلا برایش جیغ های خوردنی می کشد.. جواهر:مامان چیقد ذوقی می تونه... طلا:همچنان جیغ ودست و پا نثارش می کند... ابن اتفاق هرروز است. اما امروز... جواهر خانه مان در حال چرخیدن و خنداندن خواهرش بود،که زمین خورد و صورتش محکم با میز تلویزیون برخورد کرد.... جواهر من... نمی دانی وقتی تو را در آغوش کشیدم و خون های روی صورتت را با دستانم پاک می کردم تا بتوانم محل زخم را پیدا کنم،متحمل چه ترس و وحشتی بودم... وحشت از اینکه نکند به چشمانت آسیبی خورده باشد.. یا دندان ها ولبانت... یا.... مادر که می شوی سخت است... فاصله ی چشم و ابروی راستت،متحمل بخیه شد..ومن متحمل غم و غصه..حتی خواهرت ...
21 فروردين 1393

شش ماهگی

ماموریت واکسن شش ماهگی هم انجام شد. شش ماه گذشت...او بزرگ می شود...هر روز ومن...ایا من هم رشد می کنم؟...هرروز؟ خدایا به برکت وجودهای با وجود خانه مان،مرا هم پا به پایشان رشد بده.شرمنده ام نکن جلویشان... اصلا دنیا آمده ایم برای رشد.. ببین او در این شش ماه چه رشدها که نکرده است!!هرجه می بینی تفاوت است با روز اولش..روز ایجادش را می گویم.. وسرعتش..شگفت انگیز است من هم توانسته ام امامم را شگفت زده کنم؟چشمانش به من دوخته شده است..می دانم؟یادم نمی رود؟ خدایا...من را در مقابل هستی،شرمنده مخواه... ...
19 فروردين 1393

فاطمیه

یادمان نرود ...   فاطمیه و سال جدید...                            (   السلام علی الصدیقة الطاهرة   )     حدیث کسا را هر روز بخوانیم،هدیه به حضرت صاحب الامر.
27 اسفند 1392

عید

بوی عید می آید ...                                    سال نو مبارک            ...
27 اسفند 1392

سال تحویل

رینب خانوم گل..دختر بزرگ مامان.. این روزا حسابی شیطون و شیرین زبون شدی گل من. خاطرات رو به خوبی به یاد میاری و با شیرینی ازش صحبت میکنی.خیلی مهربونی،اینو همه میگن. ولی به شدت حس استقلالت هم رشد کرده.. عاشق ظرف شستنی خانوم...منم چهارپایه میذارم زیر پات و شما شروع میکنی برای مدت طولانی به شستن ظرفهایی که قبلا خودم شستم.. امام های اول تا پنجممون رو میشناسی،صلوات رو قشنگ می فرستی،سوره ی توحید رو هم میخونی (البته بیشتر با ضرباهنگ)   عشقت به خواهرت هم که زبانزد خاص و عام است.. خیلی وقته خودت غذا میخوری... کار شخصیه دیگه ...  رو هم با موفقیت داری پشت سر میذاری(الان همه کلیک میکنن روی این گزینه..) ....
27 اسفند 1392

قطعه ای از بهشت

گاهی اوقات خانه مان ارامش یک جنگل رو به دریا در یک روز افتابی دارد... وگاهی...اضطراب و تشنج خانه مان را دریای طوفانی هم ندارد! ان گاه که وقت گریه ی هردو با هم ست میشود...همینطور وقت خواب و رفع خستگی ....وقت خوراک...وقت رفع نیازهای بهداشتی....گاه نیاز به در اغوش کشیده شدن... این اخری از همه سخت تر است..نمی دانی کدام محتاج تر است!! می ترسی به خاطر یکی،دل شیشه ای دیگری را بشکانی...ودوباره گریه.... شاید حتی خودت در شرایط سخت بی خوابی و خستگی باشی..گاها گرسنگی! ودوباره تلاش... دوباره اختراع راه حل برای برگرداندن دوباره ارامش... دوباره ارتباط با خدا و امدادهای غیبی اش و ... وانتظار برای دیدن لبخند و حس رضایت از...
17 اسفند 1392