ش مثل شکستن ابروی زینب بانو
جواهر دور اتاق می چرخد... طلا برایش جیغ های خوردنی می کشد.. جواهر:مامان چیقد ذوقی می تونه... طلا:همچنان جیغ ودست و پا نثارش می کند... ابن اتفاق هرروز است. اما امروز... جواهر خانه مان در حال چرخیدن و خنداندن خواهرش بود،که زمین خورد و صورتش محکم با میز تلویزیون برخورد کرد.... جواهر من... نمی دانی وقتی تو را در آغوش کشیدم و خون های روی صورتت را با دستانم پاک می کردم تا بتوانم محل زخم را پیدا کنم،متحمل چه ترس و وحشتی بودم... وحشت از اینکه نکند به چشمانت آسیبی خورده باشد.. یا دندان ها ولبانت... یا.... مادر که می شوی سخت است... فاصله ی چشم و ابروی راستت،متحمل بخیه شد..ومن متحمل غم و غصه..حتی خواهرت ...


