كليد خوردني...
امروز يه شوك عجيب به مامانم وارد كردم!
خودم تنهايي....
با كليد ريز قفل چمدون بازي ميكردم،مامانمم خيالش راحت ،كه من كوچيكتر بودم اين چيزا رو نميذاشتم دهنم..حالا كه ديگه...
يهو ديديم كليد نيست...
مامانم:دخترم كليدت كوش؟
من:خوردم
مامانم:😳
من:😬
مامانم:تلفن به دست و پرسش و پاسخ از اين و آن و دكتر
من:تكرار مكرر من كليد خوردم
مامانم:😩
من:😋
مامانم با يه عالمه ناراحتي بالاخره به اين نتيجه رسيد كه دفع ميشه كليدجون...
منم دور اتاق ميگشتم و تا مامان ازم ميپرسيد زينب كليد رو واقعا خوردي ميگفتم بلهههههه
تا اينكه من بالاخره خوابيدم ،أما اخرشب كه بابا جونم داشتن با مامان خونه رو جمع و جور ميكردن،كليد پيدا شد
بازم مامانم:😡
بابام:😄
من:😴
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


كليد خوردني...
مامان 