زينب خانوم بهشتيزينب خانوم بهشتي، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

رود منتهي به دريا

جمعه ي دوست داشتني

1392/12/3 1:14
نویسنده : مامان
187 بازدید
اشتراک گذاری
سلام به همه به به به.....امروز چه روز خوبي بود 💐.. خيلي بهم خوش گذشت، اگه بدونيد!!!! صبح ساعت ١٠:١٥ از خواب بيدار شدم ، و چون خيلي خواهرمو دوست دارم فورا اونم بيدار كردم 😜 بعد كه مامانم دست و رومو شست ،رفتيم ابشزخونه صبونه بخوريم كه من هي نق زدم كه چايي ندارم. 😩 باباجونم فورا برام چايي ريختن كه دقايقي نگذشت و من كه روي ميز نشسته بودم ،در يك حركت نمادين،چايي رو دمر كردم رو مامانم 😱 تا وقت نهار كلي بازي كردم ،كلي هم خواهرمو از تنهايي در اوردم،فقط نميدونم چرا هراز گاهي ميزد زير گريه....😭 وقت نهار هم كه بيشتر بازي ميكردمو ماست رو ميريختم رو برنج و اب گوشتا رو تو ماست و با قاشق اب ميخوردم و اينا...😎 بهدشم كه مامانم اينا يكي يكي عهده دار خوابوندنه من ميشدن ولي من از عهده ي هردوشون بر اومدم و بعد از اينكه همسايه ي بالامونو پايينمونو اينوريو اون وري خوابيدن..من نخوابيدم 😈 بعد از نماز مغرب هم مامان و بابام گفتن من همش تو خونم و اين حرفا، بريم كلبه ي شادي و خنده😋...لباسامونو پوشيديم و سر راه ، خواهرمو گذاشتيم خونه ي مامان جونم و منم تا رسيدن به خود كلبه ، از دوري خواهرم و همراهي نكردنش با ما ،گريه كردم ...انقدر كه مامانم اينا پشيمون شدن از اومدن!!!!نميدونم چرا ؟؟؟؟😳 اونجا هم انقدر بد اخلاقي كردم كه سه ربعه برگشتيم و رفتيم دنبال ضحي...تو ماشين هم داشت خوابم ميرفت كه مجبور شديم گوله بيايم خونه تا خوابم نبره و من در اثر بدخوابي ، روي دنده اي كه مامانم بهش ميگه دنده قشنگه !! ،نيفتم 😲 حالا كه رسيديم خونه ،من مامانم رو به سرعت از اين اشتباه در اوردم كه فكر ميكرد من پام برسه خونه ،بيهوش ميشم 😷 بنده خدا از من كه نااميد شد،خواهرمو برد حموم كه اونهم حموم رو با خاك يكسان كرد از بس گريه كرد...😂 بهدشم كه اومد بيرونو شير خورد ،هربار ميخواست خوابش بره ،من ناراحت ميشدم تهنا بشم ،برا همين يك جيغ بِنَفش.. ميزدم.📢🔔🎺🎻🎹🎶📰🎵 اخرش هم با هزار ترفند مامانم و قصه گفتنش برا عروسكم ،متاسفانه گول خوردم ...و پام به رختخواب رسيد و در ساعت ١٢ و ٢ دقيقه با ركورد ١٤ ساعت بيداري،بالاخره به خواب رفتم 😴 ناگفته نمونه كه از غروب به اينور هم بدليل خواب الودگي ،اخلاقم خيلي خيلي قشنگ شده بود ...جوري كه همه به خونم تشنه بودن ديگه ...مخصوصا خواهرم.😠.همون كه خيلي دوسش دارم 😇 قبل از خوابمم نميدونم چرا مامانم داشت ميگفت : يعني من اگه كارگر معدن بودم،فكر نكنم در اين حال بودم الان !!👷 خلاصه امروز خيلي خوب بود..مخصوصا كه نخوابيدم..كلي هم از انرژي هامو كه قبلا ذخيره كرده بودم سوزوندم...🔥 خدا جونم شكرت...بازم از اين روزا نصيبم كن....خيلي دوسِت دارم خداجون.....🌺
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

فاطمه
3 اسفند 92 1:47
خیلی از این پست و وبتون خوشم اومد موفق باشی با دوتا بچه شیطون به ما هم سر بزن
مامان
پاسخ
طراح نو
3 اسفند 92 2:33
-- تخفیف ویژه......به به چه نی نی خوشملی مامانی بابایی عید نزدیکه هاا قالب تکونی نمیخوای زود زود عکس نی نی خوشملتو بفرس برام تا برات یه قالب و یه تقویم خوشمل با تم و عکس خوشمل نی نی ناناست برات درس کنم بدو بیا منتظرم بهترین طراحی ها رو از ما برای وبلاگ نی نی خود از ما بخواهید یه سری بزن دست خالی نمیری.همین الان اقدام کنید
مامان لیلی
3 اسفند 92 11:58
سلام مامان فاطمه ی عزیز در راه پر نور و پر سختی مادری موفق و پرانرژی باشی دوست قدیمیم ملتمس دعایت مشتاق راهنمایی هایت
مامان
پاسخ
عليك سلام مامان ليلي جون،خوبي؟كودك درون و كودك برون خوبن انشالله ؟خوشحالمون كردين تشريف اورديد،ممنون
خاله فاطمه
3 اسفند 92 20:56
ای خدااااااااااااااااا!! [اسمایلی از خنده روده بر شده!!] یعنی یک ساعته دارم می خندم نمی تونم کامنت بذارم فاطمه... ای خدااااااااااااا یعنی ما هم یه جمعه ای داشتیم وصـــــــــــف ناپذیر!
مامان
پاسخ
ميبيني تورو خدا.تازه ميخواستم اسم اين پست رو بذارم جمعه ي خونين .شمام بفرماييد چه جمعه اي داشتيد خو..... به خانم إسماعيلي هم سلام عرض ميكنيم،بفرماييد با زحمتاي ٧ سال پيش ما !!!!!
فطرس
4 اسفند 92 14:02
به به ! قربون اون رکوردات خاله! خلاصه ی ماجرا: این زینب: این مامانش: این خاله اش:
مامان
پاسخ
مبيبنم كه مطلب رو خوب خوب گرفتي خواهرا....