بدون شرح
هنوز از خواب صبحگاهي بيدار نشده بود... در كنارش نشسته بودم و سوره ياسين را به نذر سلامتي شان ميخواندم.
غلتي زد،وتا مرا در ان حال ديد،بلند شد نشست و گفت با هم قران بخونيم.
سوره كه پايان يافت،خواستم قران را ببندم،ناگهان دستش را روي يكي از آيات گذاشت و گفت : مامان اين ضحي است.....دوباره دستش را روي ايه ديگر گذاشت و گفت اين زينبه.....
قران را بست و گفت بريم صبحونه بحوريم.
ومن در شوك درسي كه اول صبح به من داد.....
كودكم....با كوچكيش، مرا ثابت كرد كه شاگردش هستم و او استاد!!!چون فطرتش در نهايت پاكيست.
به من دوباره يادآوري كرد كه خلقت إنسان و اعطاي فرزند آيه هاي روشن وجودش هستند.
چه بد، كه پاكي و معصوميت اين ايه هاي زندگي ، در روزمرّه گيه روزمان،فراموش ميشود!!!!!!!!! چقدر ژست استادي و معلومات داشتن به خود ميگيريم وتازه شاهكارش زمانيست كه بهشان بگوييم : تو ، نميفهمي !!!!!
خدايا...كمكمان كن از ياد نبريم،هيچ بودنمان را در كنار همه چيز بودنمان ، فقط به شرط پذيرفتن فقرمان.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون شرح
مامان 